سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
.::شارح::.
Imam Musa Sadr Logo
.::شارح::.

هر روز سلامت می کنم؛
سلام علیکم به ما صبرتم و نعم عقب الدار


هر روز دعایت می کنم؛
اللهم فک کل اسیر


شاید یک روز تنها یک روز، دعایم مستجاب شود. 



نوشته شده در  پنج شنبه 22/10/90ساعت  10:13 عصر  توسط خاطره ایرانی 
  یادگاری گذاشتند()


 -پایین چه طور بود؟
- سخت بود آقا. خیلی سخت بود.
- تو چه کار می کردی؟
- من منتظر بودم آقا.
- منتظر چی؟
- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد. آن پایین همه مایوس شده بودند، اما من منتظر بودم. آن قدر انتظار کشیدم و نگاه کردم که چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد. ماداشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.
- هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟
- از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جرییات از عهده هیچ کس بر نمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود. هیچ کس نمی دانست چه باید بکند. آن جا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.
- خوب؟
- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود. آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید تنها راه نجات است.
- ببریدش تو باغ. 


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
انتخابی از داستان هل من محیص؟ ص86-87 از کتاب عشق روی پیاده رو- مصطفی مستور 



 


نوشته شده در  دوشنبه 12/10/90ساعت  6:57 عصر  توسط خاطره ایرانی 
  یادگاری گذاشتند()


 


نوشته شده در  چهارشنبه 16/9/90ساعت  10:14 عصر  توسط خاطره ایرانی 
  یادگاری گذاشتند()

قذافی کشته شد
قذافی کشته شد و هنوز خبری از امام موسی صدر نداریم.
قذافی کشته شد و ما هنوز منتظریم که چند روز دیگر، تازه حکم دادگاه لبنان صادر شود.
قذافی کشته شد و ما هنوز چند قدم عقب تر از قذافی هستیم، عقب تر از قذافی مُرده.
قذافی کشته شد و ما هنوز داریم در زمین او بازی می کنیم.
قذافی کشته شد و ما نمی دانیم با سیل سوال های مردمی چه کنیم که از سرنوشت امام بعد از قذافی می پرسند.
قذافی کشته شد و در این سال ها اینقدر از او ترسیده ایم که مبادا این جنازه ای که امروز او را با تیر مستقیم کشته اند شاید باز سربلند کند و پیام صوتی و تصویری بدهد که من هنوز هستم و از فدائیان خود بخواهد که مقاومت کنند.
قذافی کشته شد و... خیلی از حرف هایم را قورت می دهم.


کاش می آمدی در همین برگریزان تهران؛ از همین کوچه پس کوچه های جدید و قدیم؛ بدون سروصدا؛ بدون اینکه حتی یکی از روزنامه های چپ و راست تیتر درجه چندم خود را به آمدنت اختصاص دهند؛ بدون اینکه حتی زیرنویس شبکه خبر؛ خبری بدهد از آمدنت؛ از حضورت؛ از بودنت.
کاش می آمدی؛ قول می دهیم سروصدا نکنیم؛ جنجال نکنیم؛ تا حسادت کسی برانگیخته نشود؛ تا داغ دل هیچ کس تازه نشود؛ تا هیچ کس حس رقابت نکند؛ قول می دهیم.
آمدنت به معجزه می ماند در این روزها، نمی دانم کاش بیایی یا... خدا بهتر می داند.



نوشته شده در  شنبه 30/7/90ساعت  9:37 صبح  توسط خاطره ایرانی 
  یادگاری گذاشتند()

 ... و از من تحقیق فرمودند که تو هم در امثال این امور به من چه می گویی؟ عرض کردم بله؛ اول ها می گفتم در نظر نایب السلطنه از سگ کمتر بودم و همه کس راه یافته بود و امر در خانه معشوق بود و همه، به من چه می گفتند. بعد دیدم که تلف می شوم ترک کردم و توبه کردم و حالا چند سال است به من چه نمی گویم سهل است که، هر کس خوب خدمت کند خود مستوجب تحسین می دانم؛ هر کس غلط و خطایی کند خودم را مستعد سیاست می کنم و ضرب و تربیت نایب السلطنه را اشهدبالله به هیچ کس جز خودم روا ندارم.


دنیاست در خانه است بی غلط و خطا نمی شود، هر وقت امری اتفاق افتد ضرب حضور را خودم می خورم و ضرب بیرون را خودم می زنم و قوام امر خودم را و در خانه آقای خودم را به همین ضرب خوردن می دانم، اگر یک روز بالمثل ترک اولی از امیرزاده صادر شود و ضرب آن را من خود نخورم و من خود نزنم خودم را معزول و مخدوم و امر آن در خانه مغشوش و ضایع می دانم، تا حال قائم مقامی بود، ریش سفید بود، احترامی داشت، لله گی داشت، طوری می گذشت. حالا اگر من این طور نباشم نمی گذرد. نوکرهای بزرگ مثل حسین خان و امیرخان و محمدخان و برادر همین الهیارخان آنجاست، اگر من قابل ضرب خوردن و قادر ضرب زدن نباشم، یک سگ دیگر قحط نیست در جای من ببندند...*



*منشآت قائم مقام فراهانی، ص117
این مکتوب را قائم مقام از تهران به آذربایجان به میرزا موسی خان وزیر، برادرش نوشته است در سال مصالحه عثمانی


نوشته شده در  پنج شنبه 24/6/90ساعت  12:25 صبح  توسط خاطره ایرانی 
  یادگاری گذاشتند()

میرزا یعقوب خان، پدر میرزا ملکم خان، که میرزا تقی خان را می شناخت و زمانی نیز در شمار نزدیکان او بود، در رساله منتشر نشده ای که پس از قتل امیر به رشته تحریر کشیده، نکته هایی از سخنان او را آورده است. او، در آن رساله، با اشاره به نیم سده میان مرگ نابهنگام عباس میرزا و قتل امیر کبیر، به درستی گفته است که


           ایران، به فاصله پنجاه سال، سه دفعه از روش ترقی بازماند: دفعه اول از وفات مرحوم نایب السلطنه؛ دفعه دوم از قضیه مرحوم قائم مقام؛ دفعه سوم از قضیه میرزا تقی خان.


عباس میرزا نایب السلطنه، قائم مقام فراهانی، امیر کبیر 


به نقل از کتاب تاملی درباره ایران جلد دوم، مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی، سید جواد طباطبایی، ص149


نوشته شده در  دوشنبه 17/5/90ساعت  10:18 عصر  توسط خاطره ایرانی 
  یادگاری گذاشتند()

من نمی دانم حکمت کارهای خدا را ، شاید همان بهتر که نیستی، یا شاید همان بهتر که نباشی، آزمون های الهی سخت است هم برای من و هم برای تو و هم برای هر کس که ایمان دارد به این آزمون ها. امروز 12000روز است که از تو بی خبریم، حال یا در زندان های جناب سرهنگ اسیری، یا جولانگاهت ملکوت آسمان هاست ، چه می دانم کجایی و چه می کنی و یا به چه می اندیشی، نمی دانم باید باور کنم که چند ماه پیش تو را دیده اند یا اینکه در این سالها کتاب ها نوشته ای، یا باور کنم که همان روزهای اول، یعنی چیزی حدود 11999 روز پیش به خیل شهدا پیوسته ای... در این سالها خیلی ها وقتی نام تو را می برند اشک امانشان نمی دهد و من نمی دانم که این اشک ها یعنی اینکه خوب که تو نیستی یا حیف که تو نیستی...


معادله چند مجهوله دارم پیش رویم.
در این سالها بعضی می گوید اگر بودی این رنگی می شدی، بعضی می گویند اگر بودی این طیف و جناح را می پسندیدی، بعضی می گویند اگر بودی زیر علم ما سینه می زدی، بعضی می گویند اگر بودی ذخیره فکر و اندیشه ما بودی... نمی دانم اگر بودی چه می شد و کجا می ایستادی. اما این را خوب می دانم که خیلی ها تو را مانند هر چیز خوب دیگری مصادره کردند برای اهداف کوچک و روزمره خودشان، و تو نبودی که از آنچه هستی دفاع کنی، و کسی نبود که بگوید امام موسی صدر، امام موسی صدر است با تمام پشتوانه تاریخ و تباری که دارد. امام موسی صدر مستقل است و بسیاری برای همین استقلال دوستش داشتند و منصف است و بسیاری برای همین انصاف دوستش داشتند، و فریاد بر می آورد که ادیان یکی بودند زیرا در خدمت هدفی واحد بودند: دعوت به سوی خدا و خدمت انسان. و انسان را ارج می نهاد چرا که انسان مخلوق اوست که مظهر تمام خوبی هاست...
امام موسی صدری که من می شناسم زیبا می اندیشد ، او مرد دین بود که انسان را دوست می داشت و من به خاطر اندیشه زیبایش دوستش دارم و دیگر اینکه هیچ گاه آرزو نمی کنم کاش بیاید چون من به او نیاز دارم...من آرزو می کنم او بیاید تا اندیشه اش به تاراج نرود. 



نوشته شده در  یکشنبه 19/4/90ساعت  12:21 صبح  توسط خاطره ایرانی 
  یادگاری گذاشتند()

مهربان من دیشب که به خانه آمدم خانه را صحن گلزار و کلبه را طبله عطار دیدم. ضیفی مستغنی الوصف (1) که مایه ناز و محرم راز بود گفت قاصدی وقت ظهر کاغذی سر به مهر آورده که سربسته به طاق ایوان است و گلدسته باغ رضوان. گفتم اِنِّی لاِجِدُ ریحَ یوسفَ لَو لا اَن تُفَنِدُونَ (2) فی الفور با کمال شعف و شوق


مهر از سر نامه بر گرفتم      گوئی که سر گلابدان است


ندانستم نامه خط شماست یا نافه مشک ختا نگارخانه چین است یا نگارخانه عنبرین.


دل می برد از آن خط نگارین     گوئی خط روی دلستان است


پرسشی از حالم کرده بودی از حال مبتلای فراق که جسمش اینجا و جان در عراق است چه می پرسی تا نه تصور کنی که بی تو صبورم.
به خدا که بی آن جان عزیز شهر تبریز برای من تب خیز است بل که از ملک آذربایجان آذرها به جان دارم و از جان و عمر بی آن جان عمر بیزارم.


گفت معشوقی به عاشق کی فتی            تو به غربت دیده ای بس شهرها
پس کدامین شهر از آنها خوشتر است             گفت آن شهری که در وی دلبر است


بلی فرقت یاران و تفریق میان جسم و جان بازیچه نیست لَیسَ ما بِنالِعب. ایام هجر است و لیالی بی فجر. درد دوری هست تاب صبوری نیست. رنج حرمان موجود است راه درمان مسدود.


یارب تو بفضل خویش باری          زین ورطه هولناک برهانم


همین بهتر که چاره این بلا از حضرت جل و علا خواهم تا به فضل خدائی رسم جدائی از میان برافتد و بخت بیدار و روز دیدار با دیگر روزی شود.


والسلام


------------------------------------------------------------------------------------- 
1.میهمانی بی نیاز از تعریف
2.اگر بر من خطا نگیرند من بوی یوسف را استشمام می کنم.
3.آن چه در ماست بازیچه نیست.


منشآت قائم مقام فراهانی. ص 86-87


نوشته شده در  پنج شنبه 2/4/90ساعت  8:24 عصر  توسط خاطره ایرانی 
  یادگاری گذاشتند()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
تنها یک روز...
ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم
حسین (ع) شهید راه اصلاح
چند قدم عقب تر از قذافی مُرده
توبه کردم به من چه نمی گویم
این سه تجددخواه
حکمت کارهای خدا
نامه ای دوستانه
[عناوین آرشیوشده]